چند نکته...

مسعود مافان

 

1

شماره‌ی تازه‌ای از فصلنامه‌ی "باران" پیش روی شماست. از زمانی‌که طرح انتشار این فصلنامه‌ را می‌ر‌یختیم، بهزاد کشمیری‌پور همواره یکی از اصلی‌ترین یارانی بود که با نگاه دقیق و دلسوزانه‌اش باعث شد تا با طرحی خام وارد کارزار نشویم. همین نگاه او بود که به "باران" شکل و شمایل فصلنامه‌‌ای جدی داد. بی‌شک اگر تحمل، سخت‌گیری و دقت و سلیقه‌ی بهزاد نبود، آمدن و رسیدن به همین جایی که اینک هستیم ممکن نبود. کشمیری‌پور به دلیل گرفتاری‌های شغلی، که در "حاشیه‌ای بر اصل"، شرح داده است ناچار به محدود کردن همکاری خود با باران شده است، اما قول داده که هم‌چنان هم‌کار و یاری‌رسان باران بماند؛ چراکه بدون او ادامه‌ی این راه برای ما بسیار دشوار خواهد بود. امیدواریم که با سر و سامان گرفتن وضعیت کاری‌اش، دوباره هم‌چون گذشته وقت بیش‌تری برای ما بگذارد.

2

چند روز پیش به طور اتفاقی با تارنمایی آشنا شدم به نام "آشیان" که ویژه‌ی زندان است. با کنجکاوی مطالبش را مرور کردم. در آن‌جا از جمله خواندم: "اکبر گنجی امروز مظلوم است و حق دارد اعتراض کند و طلب حق نماید ولی یاد آوریم زمانی را که مخالفین همین نظام بدون اینکه امکان دفاع از خود را داشته باشند و بدون اینکه وکیلی داشته باشند محکوم شدند و بسیاری‌شان به جوخه‌ی اعدام سپرده شدند. من نمی‌گویم کسانی که بدین طریق اعدام یا محکوم شدند (ازجمله خود من) برحق بوده‌اند، آنچه که مد نظرم است مظلومیت آن‌هاست به عنوان یک انسان. برای این‌که نتوانستند کلامی در دفاع از خود بگویند و اگر هم گفتند کسی را امکان شنیدن نبود. محاکمه‌ی من بیش از پنج دقیقه طول نکشید. وقتی وارد اتاق قاضی شدم آخوندی به نام عابدینی در حالی‌که پاها را روی هم انداخته و عمامه‌اش را روی میزش گذاشته بود و پک عمیقی به سیگارش می‌زد به منشی‌اش که جوان ریشویی بود گفت این آقا کیست؟ منشی گفت این فلانی است. آخوند گفت آهان اوهوم، بخوان ببینم چه کرده؟ منشی شروع به خواندن کرد و ده مورد اتهام را از روی ورقه‌اش قرائت کرد. آخوند گفت: هان؟ تو این کارها را کرده‌ای؟ من تا خواستم حرف بزنم و توضیح بدهم گفت: فقط بلی یا خیر بگو و حرف اضافه نزن، فهمیدی؟"

... و من بی‌اختیار با خواندن این سطور به یاد بیژن اسلامی اشپلاء و حجت هوشمند خمیران افتادم وگرچه هنوز بسیارند از دگر اندیشان که دربند هستند و حکایت هم‌چنان باقی‌ست، دلم خواست این شماره‌ی باران را که انتشار آن هم‌زمان است با کشتار 1367 به بیژن اسلامی اشبلاء و حجت هوشمند خمیران، همبازیهای دوران کودکی‌ام و یار و رفیق جوانی‌ام تقدیم ‌کنم که در تابستان 1367 تیرباران شدند. با آرزوی روزی که کسی را برای اندیشیدن زندانی نکنند.

 

3

یکی از ضرباتی که استبداد بر یک جامعه وارد می‌آورد، از میان بردن فضای مناسب برای تاریخ‌نگاری بر اساس سیر واقعی تحولات سیاسی و اجتماعی جامعه است. در چنین جامعه‌ای خاطرات به طور کلی و خاطرات زندان به طور اخص در جایگاهی قرار می‌گیرند و کارکردی دارند که در جوامع سالم و باز، چنین کارکردی ندارند. اینجا این خاطره هم‌چون یک سند تاریخی ایفای نقش می‌کند. از همین رو است که خاطره‌نگاری گاه در جامعه‌ی استبدادی حتا در پیوند با پژوهش و تحقیق تاریخی خود را نمایان می‌کند. خواننده در اروپا و امریکا، خاطرات افراد سرشناس را می‌خواند؛ مثلا خاطرات ون‌گوگ (شور زندگی) را می‌خواند. او از این‌که یک شخصیت هنری را بشناسد لذت می‌برد؛ یا خاطرات تولوزلوترک (مولن روژ) نقاش امپرسیونیست را می‌خواند تا بیش‌تر با زوایای زندگی یک هنرمند آشنا شود. او خاطرات سیاست‌مداران ریز و درشت را می‌خواند تا با زندگی شخصی و برخی مسائل پشت پرده‌ی شخصیت آن‌ها آشنا شود. اما در ایران اتفاق وارونه‌ای در بخشی از خاطرات که شاهد شکوفایی آن هستیم افتاده است. ما خاطرات افرادی را درباره‌ی زندان می‌خوانیم که نه تنها سرشناس نیستند بلکه بسیاری از آن‌ها با ابتدایی‌ترین نوع نگارش، کارهای‌شان را عرضه می‌کنند، اما از لحظاتی برای ما می‌گویند که خواب را بر آدم دشوار می‌کنند. خواننده در این نوع خاطرات نمی‌خواهد با خاطره‌نویس آشنا شود، بلکه می‌خواهد به واسطه‌ی او از ظلمی که بر نسلش روا شده آگاه شود. شاید به همین دلیل است که گفته می‌شود خاطرات زندان حدیث نفس نیست. بازگو کننده‌ی خاطرات جمعی است.

 

4

در سال‌های اخیر انتشار خاطرات زندان رشد قابل توجهی کرده است. البته به جز نویسندگان خاطرات زندان، نهادها و افراد مختلفی تاکنون در این زمینه کوشش‌ کرده‌اند. از نخستین تلاش‌ها می‌توان از فعالیت کانون زندانیان سیاسی در تبعید نام برد. مجله و محفل "نقطه" به یاری ناصر مهاجر علاوه بر اختصاص دادن مجله‌ی نقطه به این امر، 2 کتاب زندان را نیز ویراستاری کرده‌ است. جا دارد به بخشی از تلاش‌های دیگر هم اشاره کنیم: نشر خاوران با انتشار 4 کتاب، نشر باران با انتشار 9 کتاب، گفت و گوهای زندان با انتشار 4 شماره درباره‌ی زندان، تارنمای بیداران به کوشش محمدرضا معینی، تارنمای دیدگاه، تارنمای سیاهکل، تارنمای اخبار روز، تارنمای عصر نو، تارنمای ایران امروز، تارنمای گویا نیوز، تارنمای کشتار 67، تارنمای آشیان و ...

5

به نظر می‌رسد تاریخ‌نگاری زندان‌های حکومت اسلامی دارد وارد مرحله‌ی جدیدی می‌شود. پس از شکل‌گیری دو جریان موازی داستان‌های دهه‌ی 60 و خاطرات زندانیان سیاسی، اخیرا در پژوهش‌های زندان نیز شاهد روند رو به افزایشی هستیم. خاطرات زندان از زوایای مختلف می‌تواند مورد تحقیقات جامعه‌شناختی قرار بگیرد. این تحقیقات می‌توانند مثلا تصویری از شیوه‌های سرکوب آزادی در حکومت اسلامی، روش‌های مختلف شکنجه در زندان‌های این حکومت، و یا روش‌های مبارزه در زندان را به مخاطب نشان بدهند. یکی از این روش‌ها دقت در شوخی‌های زندان است. نقش شوخی و امید در زندگی اسیر، از لابه‌لای خاطرات زندان یکی از مواردی است که باید به آن دقت کرد. اسیر با همه‌ی شکست و فشار و شکنجه، امید به آینده‌ی آزاد را اگر نتواند به آسانی بیان کند، آن را با روش‌هایی دیگر نشان می‌دهد. البته هستند کسانی که بر این باورند که انگشت گذاشتن روی شوخی‌ها و بذله‌گویی‌ها تقدس مبارزه و آرمان را زیر سئوال می‌برد و بر این اساس با آن مخالفت می‌کنند. برای همین در بسیاری از خاطراتی که منتشر شده است جایگاه شوخی و بذله‌گویی زندانی بسیار خالی است. این امر البته مختص ایرانیان نیست. زمانی که فیلم "زندگی زیباست"، اثر روبرتو بنینی روی پرده سینما رفت، با مخالفت بسیاری از یهودیان روبه‌رو شد. آن‌ها بر این باور بودند که بنینی مقاومت یهودیان را به سخره گرفته است. آن‌ها حتا کوشیدند تا نمایش فیلم متوقف شود. بنینی و صد البته منتقدان بر این باور بودند که نشان دادن و تاکید بر این روحیه اتفاقا به شناخت روحیه‌ی آن دوره منجر می‌شود. شوخی و بذله‌گویی سپری بوده است که زندانیان سیاسی برای این که فرو نریزند از آن استفاده کرده‌اند. در لابه‌لای خاطرات زندان می‌بینیم که شوخی روشی‌ است درونی برای زندانی‌ای که با همه‌ی وجود در تمنای نجات زندگی است. زندانی علی‌رغم مقاومت در برابر شکنجه‌گر، عاشق زندگی هم هست. زندانی حتا گاهی خشم خودش را تبدیل به شوخی می‌کند. در کتاب "...و در اینجا دختران نمی‌میرند"، لیلا و سپیده دو زندانی و دوست صمیمی هستند که در انتظار اعدام هستند و قرار است تا حکم اعدام‌شان امضا شود. یک روز غیر ملاقات که همه در هواخوری بودند، از بلندگو اعلام می‌شود: "لیلا و سپیده هر چه زودتر وسایل‌شون رو بردارن بیان دفتر. دقایقی بعد صدا تکرار شد که لیلا و سپیده زود باشن اگه دیر کنن ..." لیلا سپیده رو صدا زد و گفت:

- زود باش اگر دیر کنیم اعداممون نمی‌کنن و با تکان دادن دست برای زندانیا دست همدیگرو گرفتن و به طرف در دویدن"

یا در صفحه‌ی 126 کتاب خاطرات زندان ایرج مصداقی می‌خوانیم: "روزی مرتضی علیزاده به یکی از پاسداران اهل تیران گفت: برو اتاق 27 و بگو تاریخ هیجده سالگی را بدهند! پاسدارمزبور گفت: تاریخ هیجده سالگی کی هست؟ مرتضی نیز بی هیچ درنگی گفت: تاریخ هیجده سالگی پیغمبر! پاسدار مزبور برای این که نام کتاب از یادش نرود، در حالی که تکرار می‌کرد "تاریخ هیجده سالگی پیغمبر، تاریخ هیجده سالگی پیغمبر"، در اتاق را بست و رفت و در همین حال شلیک خنده در اتاق باریدن گرفت" انگار آن‌ها با ریشخند به نادانی پاسدار به خود روحیه‌ای برای مقاومت و ماندن می‌دادند.

رویاروی بودن زندانی با مرگ و آن مرگ اندیشی که در زندان وجود داشت، نیز دستمایه‌ی دیگری برای پژوهشگر است تا از لابه‌لای خاطرات زندان به درکی مستدل از روحیه‌ی مقاومت در زندانی سیاسی برسد.

6

در بسیاری از خاطرات زندان، روایتی که از تواب شده توام با تحقیر و انزجار بوده است. علی رغم این‌که برخی در خاطرات خود بر این امر تاکید کرده‌اند که نباید برخورد هیستریک با این پدیده کرد، اما در همان کتاب‌ها ما جای پای برخورد تند و خشمگین با تواب را می‌بینیم. به راستی چرا؟ احمد اربابی در همین شماره‌ی باران درباره‌ی تواب می‌نویسد: "تواب موجود یکبار مصرفی است برای ستم و فراورده‌ای سوخته و پوچ در میان مردم و یاران گذشته. از دستگاه ستم رانده و نپذیرفته در بیرون. موجودی شناور و بی‌هویت و بی‌خانه و سرزمین. "نمونه‌های این برخورد را ما در کتاب‌هایی که در این باره نوشته شده‌اند می‌بینیم.

ایرج مصداقی در کتاب خود در این‌باره می‌گوید: "شکنجه می‌تواند برای روزها، هفته‌ها و یا ماه‌های متوالی ادامه داشته باشد. شکنجه می‌تواند ذره‌ذره فرد را آب کند. به همین دلیل هیچ‌گاه نمی‌توانستم کسانی را که در زیر شکنجه به انجام مصاحبه‌ی صرف و نه - همکاری- تن داده بودند، سرزنش کنم و کاملا مخالف نظر کسانی هستم که این افراد را تحقیر می‌کنند چرا که شخصا هیچ‌گاه توان چنان مقاومتی را در خود احساس نمی‌کردم." ص 307

البته در کتاب ایرج مصداقی هم ما با مرزبندی‌هایی در نگاه به تواب روبه‌رو هستیم. او البته فشار و شکنجه برای مصاحبه را از فشاری که پس از دستگیری صورت می‌گیرد به مراتب بیش‌تر می‌داند. اما با این همه او روی همکاری نکردن تاکید دارد؛ اما پرسش این است: هم‌کاری چیست؟ دادن اطلاعات سوخته، یا دادن نشانی خود و دوستان، یا خبرچینی در سلول؟ آیا نمی‌توانیم علی رغم آگاهی‌مان بر وحشتناک بودن فشارها و زجر اسیر، از برخوردهای تخریبی فاصله بگیریم؟ مثلا از آوردن نام و اسامی کامل توابین در خاطرات زندان خودداری کنیم، چرا که افراد نام‌برده امکانی برای دفاع از خود ندارند و بررسی اتهام و عملکرد افراد پیرامون زندان و شکنجه، در واقع کار مراکز عدالتخواهی است نه وظیفه‌ی خاطره‌نویس.

پرسش این است تا چه حد مجازیم در خاطرات زندان در مورد افراد اطلاعات دهیم؟ جنبه‌های حقوقی این رفتار چیست؟ آیا اسامی افرادی که که نادم یا تواب بوده‌اند را می‌توانیم علنی کنیم بی‌آن‌که این فرصت برای فرد مورد نظر باشد که اولا از متن کتاب ما اطلاع پیدا کند؛ ثانیا این امکان را داشته باشد علیه ما اعتراض یا شکایت کند؟ این آیا به این معناست که باید در برابر توابین سکوت کرد؟

در این زمینه تارنمای آشیان بحث خوبی را مطرح کرده و توابین را به چند دسته تقسیم کرده است. می‌نویسد:

"تواب درجه یک این نوع تواب، اعلام توبه می‌کند، مصاحبه می‌کند، اطلاعات سوخته خود را می‌دهد ولی کسی را لو نمی‌دهد، زندانبان و بازجو نمی‌شود، خبر‌چینی سایر زندانیان را نمی‌کند.

تواب درجه دو اعلام توبه می‌کند، مصاحبه و اعلام انزجار می‌کند، اطلاعات زیادی می‌دهد که ممکن است به گیر افتادن اشخاص دیگری نیز منجر بشود ولی هم‌کاری عملی نمی‌کند، زندانبان و بازجو نمی‌شود، خبرچینی سایر زندانیان را نمی‌کند.

تواب درجه سه اعلام توبه می‌کند، مصاحبه و اعلام انزجار می‌کند، اطلاعات زیادی می‌دهد، رفقای خود را لو می‌دهد و سرقرار هم حاضر می‌شود ولی زندانبان و بازجو نمی‌شود، خبرچینی سایر زندانیان را نمی‌کند، اگر هم ناچار از این‌کار شود به شکل سطحی و صوری این‌کار را انجام می‌دهد و دستگاه زندان جهت شکستن شخصیت او و تاثیر بر سایر زندانیان او را بدینکار وادار می‌نماید.

تواب درجه چهار اعلام توبه می‌کند، مصاحبه و اعلام انزجار می‌کند، اطلاعات زیادی می‌دهد، رفقای خود را لو می‌دهد و سرقرار هم حاضر می‌شود و زندانبان و بازجو هم می‌شود و خبرچینی سایر زندانیان را هم می‌کند. این نوع تواب‌ها توابی‌گری‌شان شبیه کار بسیاری از کارمندان عادی است که کاری را حسب وظیفه و در برابر حقوق و پاداشی که می‌گیرند انجام می‌دهند و انگیزه‌ی چندانی برای کار کردن ندارند.

تواب درجه پنج این نوع تواب همه موارد تواب درجه چهار را با شدت تمام و با افتخار و انگیزه بالا انجام می‌دهد. به طوری‌که حتا توابین درجه چهار نیز از دست او در امان نیستند. در شکنجه جسمی و روانی سایر زندانیان شرکت می‌کند. تلاش می‌کند به بازجوها و مسئولین زندان اثبات کند که تنها شخص قابل اطمینان برای آن‌ها اوست. سعی بر پرونده‌سازی می‌کند و خوش‌رقصی و خودشیرینی می‌کند. این‌گونه تواب‌ها هستند که مسئولین بند دربسته و مشاور صدیق بازجویان و دستگاه اطلاعاتی می‌شوند

گفتنی است که همه موارد فوق الزاما دریک شخص وجود ندارد. افرادی بوده‌اند که در مرحله‌ی بازجویی مقاومت خوبی کرده‌اند و در مراحل بعدی دچار فروپاشی شده‌اند و برعکس، کسانی هم بوده‌اند که در مراحل اولیه هم‌کاری کرده‌اند ولی بعد خود را یافته و کنار کشیده‌اند.

اگر با این درجه‌بندی توابین موافق باشیم با درجات پنچ‌گانه فوق چگونه باید برخورد کرد؟ آیا می‌توان به قول معروف همه‌ی آن‌ها را به یک چوب راند و گفت همه‌ی تواب‌ها سر و ته یک کرباسند؟ آیا می‌توان همه‌ی آن‌ها را قربانی دستگاه سرکوب دانست و بخشید و کارهای‌شان را فراموش کرد؟"

تارنمای آشیان برخوردی عقلانی و انسانی به این پدیده کرده است و شاید این برخورد نگاه ما را به این پدیده تغییر دهد. مگر نه این‌که می‌گفتند چریک یا مبارز باید خود را 24 ساعت یا 12 ساعت یا حتا 6 ساعت نگه دارد و حرفی نزند تا یاران او خود را از دسترس مامورها دور کنند؟ اگر این طور است و با توجه به شرایطی که زندانیان در خاطرات خود از وحشی‌گری‌های شکنجه‌گران نقل کرده‌اند، آیا باز باید قربانی را به خاطر وادادن مورد حمله قرار داد؟ آیا نباید این انرژی صرف محکوم کردن جانی شود؟ از سویی دیگر این پرسش هم مطرح است: آیا تواب باید از پاسخ دادن و مسئولیت‌های مدنی، اخلاقی خود سرباز زند؟ و هزاران پرسش دیگر.

 

7

در همین تابستان 2005 برای شرکت در گردهمایی سراسری زندانیان به شهر کلن سفر کرده‌بودم. قبل از شرکت در گردهمایی از دوستی سئوال کردم که چرا همراه ما به آنجا نمی‌آید؟ او در پاسخ گفت: "من 7 سال از عمرم را در زندان گذرانده‌‌ام. در این مدت در درون زندان، در بند و راهروی زندان علی‌رغم این‌که مقاوم بودم و نادم نشده بودم، با تحریم برخی از زندانیان هم‌بندم روبه‌رو بودم چرا که من هوادار سازمان اکثریت بودم. 7 سال تحریم را تحمل کردم و نمی‌خواهم دوباره وارد محیطی شوم که بگویند فلانی برای جاسوسی آمده است."

حرف قابل تاملی بود که حکایت از بی‌توجهی ما به انسان و حرمت انسانی می‌کند. این نگاه زندانی سیاسی را نه بر اساس زندانی بودن و شکنجه شدن، بلکه بر اساس تعلقات سیاسی و سازمانی حرمت می‌گذارد.

 

8

در بسیاری از کتاب‌های خاطرات زندان ما با روایت‌های متفاوتی از زندانی زمان پهلوی دوم و زندانی حکومت اسلامی روبه‌رو هستیم که به نظر می‌رسد زمان آن رسیده تا با تامل بیش‌تری به آن نگاه شود. زندانی‌ای که در زمان پهلوی دوم، به فردی مقاوم مشهور بود، در برابر بیدادگاه‌های حکومت اسلامی تاب مقاومت نمی‌آورد و به قول معروف "وا" می‌دهد. فرج سرکوهی در این‌باره می‌نویسد: "من 8 سال در زندان شاه بودم و در زمان شاه چندین بار دستگیر و زندانی شدم. اما همه‌ی آن 8 سال به اندازه‌ی 5 دقیقه از این 47 روز زجرآورتر نبود. می‌دانم که کسی نمی‌تواند زجر و ذلت و بدبختی مرا تصور کند." نامه 14 دی‌ماه، کتاب یاس و داس ص 255

و یا درباره‌ی انواع اعترافات و حربه‌هایی که دو نظام شاهی و شیخی استفاده می‌کردند ایرج مصداقی می‌نویسد: "اعتراف به گناه و جرم از سوی زندانیان سیاسی در دوران شاه، شکل مدرنی از اعتراف به گناه در قرون وسطا و مشابه آن‌چه که در اروپای شرقی اعمال می‌شد، بوده است. اما این مسئله در جمهوری اسلامی با بازگشت به قرون وسطا و دوران انگیزاسیون، در ابعادی باور نکردنی و در شکل‌هایی بسیار غیر انسانی‌تر، دنبال شد. این بار به جای اعتراف در مقابل کلیسا، علاوه بر رادیو و تلویزیون و دیگر رسانه‌های جمعی، مکان‌های برگزاری نمازجمعه و مسجدهای شهرهای بزرگ و کوچک نیز محلی برای اعتراف به گناه محکومان سیاسی می‌شود." نه زیستن نه مرگ ص 305

تفاوت فشار بر زندانی به حدی روایت شده است که زندانی سابق نظام شاهنشاهی که بیش از 20 سال در زندان مقاومت کرده، محمدعلی عمویی پس از چند ماه زندان و شکنجه به تلویزیون کشانده می‌شود و گردانند‌ه‌ی شو‌های اعترافات تلویزیونی می‌شود.

 

9

آیا به روایت‌های نوشته شده در خاطرات باید اعتماد کرد؟

محمد عقیلی در همین شماره باران می‌نویسد: خاطره‌ای که تعریف می‌شود تا کجا از "من" متاثر شده است. روند یادآوری چقدر سلامت داشته و خدشه‌ای برآن وارد نشده است. هنگامی که ما به یک خاطره‌ی ساده در هر بار تعریف کردن، به دلیل شرایط خاصی که در آن هستیم یا نوع ارتباطی که با آن داریم، نکاتی را می‌افزاییم یا از آن کم می‌کنیم، چگونه می‌توانیم به درستی و دقیق بودن خاطره‌ای پیچیده مطمئن باشیم. اگر خاطره‌ای توسط من بیان می‌شود، این روایت من از آن رویداد در این زمان مشخص است. شاید من فردا آن را به گونه‌ای دیگر تعریف کنم و چیزهایی را که امروز به یاد آورده‌ام دوباره به یاد نیاورم و یا هم که چیزهای تازه‌ای از آن را که دیروز به یادم نیامده بود، امروز به یاد بیاورم. یعنی که آن خاطره در یادآوری‌های مکرر من هر بار چیزی دیگر می‌شود و من روایت‌های بی‌شماری از آن را تعریف خواهم کرد و چه بسا که چیزهایی را نیز از خود بر آن بیافزایم. این افزایش و کاهش و این تغییر نه درکلیت و تمامیت رویداد که تنها در پروسه‌ی یادآوری و بیان آن صورت می‌گیرد. کلیت و تمامیت رویداد درذهن موجود است، حتا اگر ما توان به یادآوردن آن را نداشته باشیم یا ضرورتی برای یادآوری آن پیش نیاید. این اتفاق کدبندی شده تا ذهن ما زنده است در آن خواهد ماند.

پس شاید بهتر آن باشد که به درستی هر خاطره‌ای - به دور از گرفتار شدن در نسبیت‌گرایی افراطی- نسبی و بدون اصرار برقطعیت آن، نگاه کنیم.

بگذارید مثالی دیگر بزنم. در نگاه ناصر رحیم‌خانی به "چند خاطره و یک خاطره"؛ خواننده از ملاقات‌هایی که بین شاه ایران و سنجابی، شاپور بختیار، صدیقی صورت گرفته است مطلع می‌شود. چیزی که روشن است ملاقات صورت گرفته است اما چگونگی ملاقات و همه‌ی کم و کیف آن برای خواننده روشن نیست. هر یک از خاطرات روایات خود را دارند. در روایتی شاپور بختیار نقش اول را بازی می‌کند، در روایتی دیگر کریم سنجابی و در دیگر روایت صدیقی. به کدام‌یک می‌بایست اعتماد کرد؟

همین عدم شفافیت را ما در بخش مربوط به روایت نویسندگان در‌باره‌ی حوادث پیش آمده در 15-10 سال اخیر و در ارتباط با ماموران وزارت اطلاعات و شکل‌گیری کانون نویسندگان به روشنی شاهد هستیم. به طور نمونه می‌توان به روایتی که از جلسات مشورتی کانون نویسندگان وجود دارد، روایتی که از میهمانی کاردار سفارت آلمان نقل می‌شود و روایت سفر ارمنستان اشاره کرد.

 

10

شماره کنونی باران را به خاطره‌نویسی اختصاص داده‌ایم. ناصر رحیم‌خانی دبیر میهمان این شماره از باران است. نهایت سپاس را از او دارم. جا دارد از داریوش کارگر هم به خاطر ارائه فهرستی از شمار بزرگی از داستانهای دههی 60، تشکر کنم.