|
حاشیهای بر اصل بهزاد کشمیریپور
باران تا به اینجا برسد راهی طولانی و گاهی دشوار را پیموده است. ما همواره بر این اعتقاد بودهایم که دشواری راه، و محدودیتها و مشکلات کار نشر در خارج از کشور، گرچه دلیل برخی ضعفها است، توجیه آنها و بهانهای برای شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت نیست و نباید باشد. به همین دلیل به رغم لطف و محبتی که بسیاری از خوانندگان و همکاران در ارزیابی میزان توفیق باران داشته و دارند، همواره بر این نظر پافشردهایم که باران هنوز آنچه ما میخواهیم و میتواند باشد نیست و میتواند بهتر از این شود. بارها گفته و نوشتهایم که پراکندگی شاید یکی از مشکلات اصلی انتشار مجله در خارج باشد. ما و بسیاری دیگر سالها با وجود همین محدودیت به کار مشغول بوده و هستیم. تجربهی ما در باران شاید یکی از ویژهترین شکلهای این پراکندگی را به گونهای دیگر به نمایش بگذارد. من به عنوان سردبیر باران در هانوفر آلمان زندگی میکردم و میکنم و مدیرمسئول مجله، مسعود مافان، در استکهلم سوئد بود و هست. لااقل در هانوفر که تجمع ایرانیان در آن زیاد نیست، گرچه دوستانی با من همفکری میکردند و گاهی یاری میرساندند، همکار نزدیکی از مجله حضور نداشت. با این همه کار باران از این ویژگی لطمهی جدی نمیدید. لطمهی اصلی شاید مشکل مهم دیگری است که گریبانگیر اغلب مجلههای مستقل خارج بوده و هست؛ این مشکل، که حتا همکاران اصلی چنین نشریههایی نمیتوانند به لحاظ مادی از سوی مجله تامین شوند. و بگذریم که این مجله برای دخل و خرج ابتداییترین نیازهای خود و حتا مخارج امور فنی نیز همواره زیر فشار است و باید در پی امکانات تازهای باشد. تیراژ اندک، مخارج سنگین چاپ و پست ترجیع بند مکرری است که حتا بازگفتنش نیز ملالآور است. باری همکاری من با باران نیز از این قاعده مستثنا نبود و من برای امرار معاش باید کاری دیگر میکردم. تا زمانی که کار من در هانوفر بود وقت آزادم، حتا به قیمت کنار گذاشتن مشغلههای اصلیام که نوشتن و ترجمه است، صرف کارهای مجله میشد. اما پس از انتشار شماره ۴ و ۵ باران و همکاری من با رادیو آلمان فرصتم کمتر از پیش شد و گاهی ماههای زیادی را خارج از آلمان میگذراندم. وقتی که صرف این رفت و آمدها میشود و انرژیای که در هر رفت و آمد تلف میشود در حقیقت همان نیرویی بود که من صرف باران میکردم. در این باره در «حاشیه»ی شماره قبل توضیحاتی دادم و اینجا تکرارشان نمیکنم. فقط این را اضافه میکنم که تصور میکردم این اوضاع کمی تغییر کند یا من بتوانم فراغت بیشتری پیدا کنم. از آنجا که این وضع همچنان ادامه دارد در دیدار و گفتوگوی مفصلی که اواخر مرداد ماه، در آلمان، با دوستم مسعود مافان داشتیم، و به رغم اصرارش در ادامهی کار به همین منوال، او را قانع کردم که به عنوان همکار کنار مجله بمانم. باران از سویی اکنون چهرهی مشخص خود را تا حدی یافته و مسعود مافان نیز از تواناییها و دقت لازم برخوردار است تا این بار اضافه را بر دوش کشد. ما در گفتوگوهایمان به این نتیجه رسیدیم که باران با این ویژگیها و با همین خط و ربط مجلهی موفقی است و میتواند بر همین سیاق ادامه یابد. این که در ابتدا نوشتم «باران هنوز آنچه ما میخواهیم و میتواند باشد نیست» نه یعنی که ما مجلهای کاملا متفاوت مد نظر داشتهایم؛ غرضم این است که این مجله با تکیه بر همین شالوده میتواند و شایسته است که بهتر شود. باران حاصل یک اتفاق نیست. آغاز کار باران ادامهی ماهها بحث و گفتوگو و بررسی امکانها و محدودیتها بوده است. ما، دوستم مسعود مافان و من، تجربهی انتشار و همکاری با نشریههای دیگر را داشتیم و آن مشخصاتی که برای باران ترسیم کردیم، در ضمن، حاصل تحلیل کاستیهای کار گذشته، و بررسی ضرورتهای امروز بوده است. به این معنا، باران، چه من در انتشار آن دخالتی داشته باشم و چه نه، مادام که بر این شالوده استوار و به آن وفادار است نشریهی من هم هست. اما این نشریه به همان اندازه، مجلهی همهی کسانی است که مطلبی در آن انتشار دادهاند، خوانندهی آن هستند و وجود آن را ضروری میدانند. احساس تعلق من نسبت به این مجله از این جا سرچشمه میگیرد و این به کاری که من برای این مجله کرده و میکنم ارتباط کمتری دارد. علاقهی من به باران، علاقه به وجود امکانی است برای انتشار آثار خوب ادبی و علاقه به فراهم آمدن فضایی است که کار فرهنگی در آن مجال تنفس مییابد. به این اعتبار هر خواننده و هر همکاری حق دارد این مجله را از آن خود بداند و به سرنوشتش حساس باشد. اینها باز هم حاشیهای بیش نبود؛ اصل این است که من تا جایی که قادر باشم تلاش میکنم در پیشرفت و بهبود باران نقشی ایفا کنم و امیدوارم فرصت و فراغتی بیابم تا بیشتر در این راه بکوشم. اما اصل مهمتر این است؛ بر همهی آنان که باران را مجلهی خود میداند فرض است که تلاش کنند تا هر شماره پربارتر و بهتر از شمارهی پیش شود.
|